تبليغاتX
♫ فــــــــــانوس تنهــــــــــا ♫

یکی عاشق شده ، دلش شکسته

یکی دردی داره ، درمون نداره

یکی دلش می سوزه از جدایی

یکی راهی نداره ، جز صبوری

یکی اشکاش میاد به روی گونه

یکی شونه نداره واسه تکیه

یکی تنها نشسته زیر بارون

داره می خونه از روزای با اون

یکی هرجا می ره ، می بینه اون رو

یکی خوابش شده دنیای با اون

یکی غریب شده میون این شهر

تا صبح میخونه از نگاه دلبر

یکی حیرون شده به رسم شب گرد

جز این ستاره ها نداره هم درد

یکی غزل میگه برای عشقش

فقط اسم اونه مونده به یادش

یکی داره براش دعا می خونه

واسه سلامتیش دخیل می بنده

یکی تنها شده داره میمیره

داره اسم اونو به لب میاره

یکی نفس نداره واسه موندن

یکی خسته ، اسیر ، بی کس و دوره

یکی ذکرش شده خدا خدایا

همونجا که اونه ، باشه بهشتت

دلم ساعتی میخواهد !..که مانده باشد روی ... ساعتهای با تو بودن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 21:49  توسط mehdi ahadi | 

شاهد شب زنده داریها سلام

التیام زخمهای بی قرار باز هم سلام

آمده ام باز دادو غالی سر کنم

شایدم از بهر آرامش کمی زاری کنم

بوی بارون بوی آتیش بوی نون ،وقت غروب آسمون

بوی اشک بوی جدایی بوی پاییز ،تو نگاه آسمون

شب شدو دلم بهونه میگیره

واسه اون که نمیاد ببین چه آروم میگیره

گونه هام خیس شدن بس که تورو ناله زدم

واسه ی یه لحظه بودن به کنارت سینمو چاک زدم

خوندن ترانه هم دردی رو درمون نمیشه

جون واسه دادن اما ،بی جون هم نمیشه

شبو روزم شده تو ،عمرو وجودم شده تو

انگاری درد همه مردم شهرم شده تو

به خودم میام میبینم که موهام سپید شدن

همه رفتن ،همه مثل تو برام یاد شدن

باید از نو بنویسم ،قصه ی رفته به جایی نرسید

قلمم شکسته اما ،بار کج شده به منزل نرسید

ما که عمریه با حسرت دلمون یار شده

حسرتو سوختنو ساختن واسه ما بسته دیگه

یه روزی پرده واسه چشم همه کنار میره

یکی محبوب تو اون یکی تو حسرت می سوزه

لحظه ی شکستن دل ،پیشکش صبر عجیبت

همه دلخوشیم به اینه ،که سرم بره به راهت

" هست " را اگر قدر ندانی می شود " بود "

و چه تلخ است

" هست " ی که " بود " شود و " دارم " ی که " داشتم "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 2:56  توسط mehdi ahadi | 

خیلی نمونده فرصتی ، شاید که باید پا بشی

پایی برای موندنو پایی برای روندنی

اگه سخته ، اگه تلخه ، اگه حتی پناهی نیست

تو این دنیای رنگارنگ بی رنگی

اگه بین ما آدمها بین این همه رفیقا

یکی نیست درد دلت رو بخونه !

اون که می بره همونه که می خنده

پاشو از رو ببرش به روش بخند

اگه خوردی تو زمین پاشو بخند

اگه نیست دنیا به کامت تو بخند

اگه تنگ اون نفس هات تو بخند

اگه پولی نداری اگه سقفی نداری اگه مرکب نداری پاشو بخند

اگه هر کسی چیزی چارتا داره تو نداری بازم بخند

پاشو رو کن به همه دنیا بخند

اگه رفته اگه فکر کرده یکی بهتره از تو !

به نگاهی تو با لبخند بدرقش کن

اگه حتی همه رفتن ! همه جا پر شد از اون ها یادگاری

دلت رو دریا بکن ، بازم بخند

اگه سهم تو هنوزهم یه نگاه آشنا نیست ، تو بخند

خنده یعنی هنوزم امید هست

گل امیدی که روی لبهاته

توی شور صدا و برق نگاته

توی لحجه و صدای دلته

سهم یک نفر یا یک جماعته

پاشو سادگی بکن

با همه ی دردی که توی سینته !

پاشو یا علی بگو ، مرهمی شو واسه ی زخم همه

اون که قد کشید به آسمون رسید

اون که دنیا کم آورد دو زانو پیش روش نشست

ضربه های دلشو

وقف نگاه

دلای سوخته کرد

 

شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 23:42  توسط mehdi ahadi | 

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم


قصه دنیا به سر می آید و من نیستم


یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند


کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم


خواب و بیداری ،خدایا بازهم سر می رسد


نامه هایم از سفر می آید و من نیستم


هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود


روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم


در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز


شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم


بعد ها اطراف جای شب نشینی های من


بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم


بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است


عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

 

شكستنی

دفـــع بلاست

امــــــــــــا

باور نمی كند . . . دلـــم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 16:27  توسط mehdi ahadi | 

اول از یک روی خوش آغاز شد

مثل هر قصه ، با نگاهی ساز شد

ایام به کام و نفس بوی بهار شد

ولع دیدن او آتش جان شد

نام او زمزمه روح و زبان شد

یاد او آرامگه خاطر و جان شد

دل که می بندی نمی دانی چه شد

کم کم اما حادثه آغاز شد

لحظه های خوش ، خاطرات خشک شد

دیده بس نالید عاقبت بی آب شد

در تمنایش آبرو بر باد شد

زیر لب زمزمه از هر طرف آغاز شد

خسته اما جنگ با خویشتن آغاز شد

دل شکست ، شهر دل آشوب شد

او که رفت روزها شب ، شب چاره شد

شب امید التیام زخم شد

دور از او هر روزه ام یک سال شد

بی نگاهش طعم دنیا خاک شد

کم کم این دنیا برایم تنگ شد

سینه ام از بی هوایی بند شد

ضربه ی هر زخم برایم درس شد

درس مجنون ، هر شب برایم مشق شد

چاره روح شکسته ، دخیل بر عشق شد

التماس و گریه و فریاد شد

حال وقتیست که دل ، بنده ی ایوان تو شد

بند در بند رخ و گوشه ی ابروی تو شد

دانی از زندگی چه می خواهم ؟

من تو باشم ، تو ، پای تا سر ، تو

زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو ، بار دیگر تو . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 2:2  توسط mehdi ahadi | 

انتظار . . .

ســــــــــکوت

. . . . آسمان

. . . لبخند ، تبسم

. . . . . . . . . . . . . . . . سلام ،

و باز هم انتظار . . .

چرا تلخ ؟! . . شیرین !

تلخ نیست شیرینه ، شیرین مثل بارون

شایدم  . .

مثل گونه های خیس

.

.

.

 هوایت میکند

دلــــــــــــم

 

عشق قلب آدم را می شکند ولی ارزشش را دارد

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 15:40  توسط mehdi ahadi | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو می انديشم

 

به تو آری ، به تو يعنی به همان منظر دور

به همان سبز صميمی ، به همبن باغ بلور

 

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويری

که سراغش ز غزلهای خودم می گيری

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعنی آن شيوه فهماندن منظور به هم

 

به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو

به خموشی ، به تماشا ، به شکيبایی تو

 

به نفس های تو در سايه سنگين سکوت

به سخنهای تو با لهجه شيرين سکوت

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

خدايا دفتر جرم مرا روز جزا باز مكن من به اميد عطای تو خطاكار شدم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 1:34  توسط mehdi ahadi | 

صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو

 

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

 

ای کبوتر به کجا ؟ یک دو نفس صبر بکن

 

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

 

باش ، با دست خودت آئینه را پاک بکن

 

نکند آئینه دلگیر شود بعد برو

 

یک نفس حسرت لبخند تو را می بارد

 

خنده کن ، عشق نمک گیر شود بعد برو

 

 تو اگر کوچ کنی ، بغض خدا می شکند

 

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

 

خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمد

 

باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو

قورت می دهم ،همه دلتنگيهايم را و تلخ نوشته هايم را

سر می كشم ،انكار نمی كنم ،لج كرده ام كه برايت بنويسم

گريه كنم ،عاشقت بمانم

لج كرده ام

دوستت داشته باشم

دلم می خواهد باور كنی ،دوستت دارم

همين

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:14  توسط mehdi ahadi | 

كاش می دانستی

ما را

مجال آن نیست

كه روزهای رفته را

از سر گیریم

 و لحظه های بی بازگشت را

تمنا كنیم

كاش می دانستی

فردا

چه اندازه دیر است

برای زیستن

 و چه اندازه زود

برای مردن

و « همیشه » واژه ای است پر فریب

 كاش می دانستی

یك آلاله را

فرصت یك ستاره نیست

 و به ناگاه

بسته خواهد شد

پنجره های دیدار

در اجبار تقدیر

كاش می دانستی

 

آفتاب را دوست دارم


به خاطر پیراهنت روی طناب رخت


باران را


اگر که می بارد


برچترآبی تو


وچون تو نماز می خوانی


من ، خداپرست شده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 21:18  توسط mehdi ahadi | 

قصه ی بود و نبود

قصه ی هر كی كه بود

قصه ی ما كه نبود

قصه از كجا بگم

از كجا قصه بگم

یكی موند ، یكی نموند

قصه رو یكی نوشت كه خودش نمی دونست

كه كدوم میشه خودش

اون كه موند یا اون كه رفت

اما هر كسی كه شد

ديگه فرقی نمی كرد

اون دلش رو باخته بود

به همون ناز نگاه

قصمون به سر رسید

كلاغه به خونش نرسید

آخه كلاغ قصه ها

دلش به پر كشیدنه

كلاغ پير قصه ها

به قیمت سیاهیا

رهاییش رو خريده بود

كلاغ سياه قار قاری

خبر ببر به یار من

بگو دلم براش شده قد یه ذره به خدا

بهش بگو منتظرم

كنار اون كاج بلند

كه زيرش یه تخته سنگ

حك شده به اسم من

بهش بگو تنها بیاد

اما آروم و یواش

وقتی كه بارونه بیاد

بهش بگو اما نگه

كه شاید اونم یه روز

تو دفتر خاطره هاش

نوشته بود برای من

كه منم منتظرم

روز جهانی من هرگز نخواهد آمد ، فرصت ها همیشه چشم انتظار نخواهند ماند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:34  توسط mehdi ahadi | 

نشسته ای کناره من . . .

صدایم می کنی ، . . . صدایت آرامم می كند

همان دلفریبی سابق را دارد . . .

دست و پایم را گم می کنم

نگاهم به چشمانت خیره می شود . . .

یادم آمد که پیش تر از این ها ،

تمام عمرم را برای لحظه ای دیدنشان با شوق می دادم

هنوز رنگ اناری لبانت به همان سرخی و طراوت است

مبحوط لبخندت گشته ام . . .

هيچ لبی به زیبایی لبهای تو نمی خندد . . .

دیگر نگرانی را در چشمانت نمی بینم . . .

گويا مرا بخشیده ای . . . !

بوی عطرت این را می گويد . . . بوی عطر باران

تردید دارم ، اما . . .

به گمانم ، عاشق شده ای

قلبم تند می زند . . .

می ترسم . . . !

نكند . . .!

نکند ، خواب باشم . . . ؟

خواب دیدم . . . آمدی !

 

 

شب و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم . . .

 آرامش قبل طوفان است . . .

می دانم . . .

می دانم دلم بیشتر برایت تنگ می شود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:35  توسط mehdi ahadi | 

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

 

مرا به یاد خواهی آورد :

آنچنان که باران، غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید

تا نام فراموش گشته ای بدرخشد

از پس سالها :

مرا به یاد خواهی آورد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:25  توسط mehdi ahadi | 

قطار می رود
تو
می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار
تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
 به نرده های ایستگاه رفته

  تکیه داده ام !

 

 

به تو عادت دارم

 

مثل پروانه به آتش ، مثل عابد به عبادت

 

و تو هر لحظه که از من دوری ، من به ویرانگری فاصله می اندیشم

 

در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است

 

تو توانایی آن را داری که به این فاجعه پایان بخشی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 18:12  توسط mehdi ahadi | 

گفتی می روم

باران كه ببارد بر می گردم

باور كردم

حالا سالها از دوری دیدار و دست ها

در گذر باران هایی كه آمدند

تا دست خلوت های مرا

به دور دست تو گره بزنند

می گذرد

و تو نیامدی

حق داری

دیگر روزگار اعتماد به باران و بابونه های خیالی گذشته است

و من حتی نگران نیامدنت هم نیستم

حالا خوب می دانم

هر بارانی كه ببارد

چشمانی منتظر دنبال دستهای تنهایی می گردند

كه صاحب شعرند

و قرار است روزی

به بهانه باران برگردند ...

آن شب كه گفتی: باورم كن با تو می مانم

دلواپسیهای من از صبح فردا بود

آن شب كه گفتی: با تو هستم تا كه دنیا هست

باورم نكردم گر چه این جمله  زیبا بود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 8:43  توسط mehdi ahadi | 

کودکی دیدم ماه را بو می کرد

قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پر پر می زد

نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید

من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز  

من الاغی دیدم ینجه را می فهمید

در چراگاه ( نصیحت ) گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت : ( شما )

 

 

شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید

آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20:26  توسط mehdi ahadi | 

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را

در انحصار قطره های اشک نبینم

و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند

من تو را دوست دارم و تو کسی دیگر را و کسی دیگر مرا ، و ... ما همه تنهاییم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:44  توسط mehdi ahadi | 

گلم از خود رهيدن را بياموز


به سر منزل رسيدن را بياموز

 

مجال تنگ و راهي دور در پيش


به پاهايت دويدن را بياموز

 

زمين بي عشق خاكي سرد و مرده ست


به قلب خود تپيدن را بياموز

 

جهان جولانگهي همواره زيباست


به چشمت خوب ديدن را بياموز

 

بياموز، آفريدندت توانا


توانا، آفريدن را بياموز

 

جهان طعم شراب كهنه دارد


به لبهايت چشيدن را بياموز

 

تو اهل آسماني اي زميني


به بال خود پريدن را بياموز

 

صدايت مي كنند از عالم عشق


به گوش جان شنيدن را بياموز

 

نسيمي باش و از باد بهاري


سحرگاهان وزيدن را بياموز

 

تو ابر رحمتي ، گاهي فرو ريز


ز اشك خود چكيدن را بياموز

 

گذارت گر ز راهي پر گل افتاد


به دست خود نچيدن را بياموز

 

به عاشق غمزه و غم ميفروشند


تو از اول خريدن را بياموز

 

سبك همواره بار زندگي نيست


به دوش خود كشيدن را بياموز

 

كمانت مي كند اين بار سنگين


تو از اول خميدن را بياموز

 

جهان از هر دو دارد ، شادي و غم


شكيب داغ ديدن را بياموز

 

به دنيا دل سپردن نيست دشوار


ز دنيا دل بريدن را بياموز

 

نياسودن به دوران جواني


به پايان آرميدن را بياموز

 

به جولان در سخن"سالك" مپرداز


دمي در خود خزيدن را بياموز

 

  

هيچ گاه فاصله ها حريف خاطره ها نمي شوند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:49  توسط mehdi ahadi | 

شیشه بغض من آرام شکست

و تو آن سوی افق خندیدی

خنده ات ؛در هر آرزوی مرا بست و شکست

وصدایت

مثل پتکی بر سرم کوفت که:

هی دیر شده باید رفت

و تو انگار نمی دانی

که دلم دور از تو

به صدای پای باد هم می شکند...

كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود يادش

ولي آهسته مي گويم الهي بي اثر باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:58  توسط mehdi ahadi | 

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابر های تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانیت کنند

ای گل، گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق (رجیم) و (رحیم) نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ای است که قربانیت کنند . . .

پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله های قفسی، عاشقت شده است . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:6  توسط mehdi ahadi | 

نشود فاش کسی آن چه میان من و توست

تا اشارات نظر ، نامه رسان من و توست

گوش کن ، با لب خا موش سخن می گویم

پاسخ گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه

ای بسا باغ  و بهاران که خزان من و توست

این همه قصّه ی فردوس و تمنّای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه ی عشق است ، نشان من و توست

سایه ! ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن که به جان من وتوست

عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب

در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 14:57  توسط mehdi ahadi | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چشمانمان را برگذر قاصدكها باز كنيم كه زمان ساز سفر ميزند دست به دست هم دهيم دلهايمان را يكي كنيم بي هيچ پاداشي حراج محبت كنيم باور كنيم كه همه ي ما خاطره ايم دير يا زود رهگذرقافله ايم
ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ‌ــ ــ
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ...
غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم

نوشته های پیشین
هفته چهارم آذر 1390
هفته چهارم آبان 1390
هفته دوم فروردین 1390
هفته چهارم دی 1389
هفته اوّل تیر 1389
هفته دوم بهمن 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم آبان 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته اوّل اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
آرشيو
پیوندها
رها پاييزان
فــــ ــصــل انــــــــگـور
تو را میسپارم به مینای مهتاب
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟
واژه هـــای خیــــــس
خراب آباد
دیوار نوشته های من تنها
از شراره تا شرارت
دیوونه بازی
از ابتدا تو بودی ... در انتهاتو ماندی
اعتـراف عاشـقانه
پرنسس
باغ قاصدکها
نارايانا
بارون احساس
آسمانه
فروغ الزمان!
ناز آهو
آسمان
باران پاييزی
برای دل تنگم می نویسم
باران
دل نوشـــته
روياي كوتاه مريم
این منم بی کم و زیاد
جوانی از جنس باران
آلبالو
جوانی از جنس باران
خلوتگاه عشق
عروسك
روزگار پریشانی
ببار باران من از خیسی نمی ترسم
رویاهای شیرین
تنهايي واگير نداره
ویرانی در اوج
از جنس باران باش
بی انتها
کافه تنهایی
من و آرزوهایم
من تنهام
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM